|
|
آيندگان ... |
|
جمعه ۸ آذر ،۱۳۸٧
Is God really great?
Is really God great and omnipotent? Do you really think God is capable of doing everything? To answer this question there are some different ways: - Of course he is! It is in Bible or Quran or any other religious book. - Look at the world! How he can not be great?! Galaxies, stars, planets, … But let’s do some comparison, instead of all stereotype answers. How long human beings have been around? According to some religious books it is not more than 20,000 years and if you are not religious, the oldest modern human fossil we have found is not older than 200,000 years. Let’s say 200,000 years which is much more conservative for our purpose. How long God has been around? For ever?! Very long time! OK! Lets say 14 billion years which is as long as we know from big bang. But what do all these mean? It means if you divide 14 billion to 200,000 the number you will get is 70,000! God has been around 70,000 times more than us and all this time has been busy with creating the world and of course making it better and better. 14 billion years! All this time he had time to create recreate and see what has done! We started 200,000 years ago – which means we had just 0.0014% of the time God had – and now we are on the moon, planning to go to Mars and searching in subatomic level! What we will do after 1000 years?! The answer is probably simple! We will create a mankind with no problem! God has been busy all this time and what he created is a human and lots of other creatures with lots of diseases! How this omnipotent God after this long time still can not create a creature with no problem? Why we have to fix his mistake! We have to spent time and money to find out the cause of the disease, vaccination and lots and lots of other things! In such a short time look what we have done? What if we were around for 14 billion years?! Still really you think God is great? Maybe you say there is reason that God left all these problems behind! Yes! You are right! There is reason; God is someone who does everything with trial and error, and has no idea what is going on until he sees the consequences. Even a little baby won’t touch hot thing for the second time! Does it mean the baby is God?!
Probably the evolution is the most reliable source for my opinion to rely on! Just think! And then think again! What was the idea behind creating such an ugly, huge and wild animals like dinosaurs, while you can create something like cat!
پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥
فوتبال
... هيچ وقت نبايد فکر کرد که فوتبال ما با بقيه چيزهامون فرق داره! هيچ وقت!! دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
... ما
... گويا خدا ما ايرانی ها را خلق کرده تا بار حماقت تمام بشريت را بدوش بکشيم! بانوان عزيز ما گويا خبر ندارند که در تمام دنيا فقط آنها هستند که مو دارند و خيلی بايد مراقب آن باشند تا کسی نبيند حتی در استاديوم آزادی! در ضمن حتی پس از آنکه ما اعلام کرديم: حاضريم نمايندگان IAEA سرزده از تاسيسات ما بازديد کنند و خانم رايس با لبخندی معنی دار گفت نه! و بابا تو ديگه کی هستي؟ باز همه بايد مواظب باشند کسی با سگ وارد پارک ملت نشود! البته ما بزودی به تمام دنيا ثابت خواهيم کرد که: ما هر کاری ميکنيم الا کاری که يک آدم عاقل انجام ميدهد!
دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤
!
... ترديد ميان ماندن و رفتن! ماندن و ترميم مجدد يا رفتن و شروعي دوباره؟ هميشه فكر مي كرد بايد ماند و دوباره بنا كرد ولي حالا ... مي خواست برخيزد و تمامي تنهايي اش را در چمداني جا كند و نقطه اي را در انتهاي خاطرات جاي بگذارد و از سر خطي ديگر شروع كند! ... غرق در اين انديشه كه آيا اين آخرين خواهد بود يا ...
چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤
بمانيم كه چه؟!
شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤
امروز ما ...
... گاهی تعداد اتفاقات نادری كه در زندگی يك نفر می افته اونقدر زياد ميشه كه علم احتمالات با همه فرمولهای حجيم و طويلش به گل ميشينه! البته از قديم گفتند بدشانسي، بدشانسی مياره! ـ حالا فعلا شما اينو بدون ماخذ از ما قبول كنين ـ اين شانس چيه كه بد و خوب هم داره الله اعلم! راستی يه چيزی كه من يكی تا حالا تو زندگی دستگيرم شده اينه كه آدمها هرچقدر نون به نرخ روز خورتر باشند خوش شانس تر هم هستن و هر اندازه ذات كثيفی داشته باشند بيشتر كاراشون پيش ميره. البته تا حدودی اين طبيعی هم هست شما وقتی برای رسيدن به هزار تومن پول نقد كه با اون فقط ميشه با تاكسی از سيد خندان تا تجريش يه بار رفت اومد، حتما به اهدافت هم راحتتر ميرسی چون وقتی اراده می كنی كاری را انجام بدی به تنها چيزی كه فكر نمی كنی بقيه مردمه! بعضی ها انگار بدنيا اومدند كه تا خرخره تو لجن برند و تا حد امكان به بقيه مردم ضرر بزنند. اصلا مهم نيست طرف كيه؟ كسيه كه اونارو دوست داره؟ فاميلشونه؟ دوستشونه؟ الان مخصوصا تو تهران ما به درجاتی از پستي بر خورد می كنيم كه آدمو ياد ۷ شهر عطار می اندازه!! انگاری آدمها سالها رياضت كشيدند تا به اين درجه نائل شدند! همه دارند مثل خوردن شير مادر دروغ ميگن. انگاری تنها كار اشتباهی كه ميشه انجام داد راست گفتنه! همه تا حد امكان سعی می كنند از گناه راست گفتن پرهيز كنند! حالا اين فرهنگ غنی از كجا وارد مملكت ما شده معلوم نيست! البته شايد باز دستهای استكبار جهانی تو كاره! چيزی كه ديگه خيلی جالبه دروغهای بی مورديه كه الان تو دهن همه مثل نقل اروميه می چرخه! دروغهايی كه هيج سود يا ضرری برای كسی نداره و گوينده صرفا بدليل اينكه يك دروغگوی حرفيه اين كارو می كنه. جديدا كشف شده آدمهای دروغگو يه بخشی از مغزشون كه مخصوص تصميمگيريهای آنيه بيشتر از بقيه آدمهاست. حالا آدمهای دروغگو اينجوری هستند يا كسانی كه مفزشون به اين فرم هست دروغگو از آب درميان ؟ نميدونم؟! ... واقعيتی كه الان در جامعه ما كاملا مشهود است ارزش شدن مسائلی مثل دروغ در ميان مرد است. حالا شايد شما كه اين مطلب را مطالعه می كنيد اندكی با اين ديد به قضيه بنگريد كه نويسنده مطلب با بدبينی به جامعه نگاه می كند ولی خود شما هم اگر اندكی تامل كنيد رد پای حرفهای مرا در رفتار و گفتارتان پيدا خواهيد كرد! اينكه عملی از فرط تكرار بصورت امری رايج و مورد قبول همگان درامده دليل نيكوئی بر پسنديده بودن آن نيست.
چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤
شانس
... نظر شما در مورد شانس چيه؟ چرا بعضيها تو زندگی شانس ميارند ولی بعضی ها نه؟ آيا واقعا قانونی بر اين موضوع حاكمه يا اينكه يك مقوله كاملا تصادفيه؟ آيا رفتارها، افكار، محل زندگي، كسانی كه باآنها سرو كار داريم و خلاصه محيط پيرامونمون در شانس دخيل هستند يا نه؟ شايد روزی برسد كه بشر با كشف قوانين حاكم بر شانس سرنوشت افراد را بدست خودشون - و نه شانس و قضا و قدر - بسپارد. البته من خودم كم كم دارم قانع ميشم كه شانس از جنس شانس نيست! و آدمها واقعا بصورت احتمالی با شانس روبرو نمی شوند چون بعضی وقتها وقتی يك سری قضايا طوری پشت سر هم روی ميده كه ديگه از حالت احتمال خارج ميشه و به يقين تبديل ميشه. به عنوان يك مثال ساده: همه ما افرادی را ديدم كه كاملا بصورت شانسی تو زندگی به رفاه و آرامش می رسند و در درس، ازدواج، كار و ساير موارد -بصورت پشت سر هم ـ با خوش شانسی به موقعيت های خوبی می رسند و در مقابل بعضی ها وقتی دريا هم ميرند بايد با يه آفتابه آب بروند! چون ممكنه دريا خشك بشه! خيلی دوست دارم بدونم شما در مورد شانس چی فكر می كنين؟
پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
انتصابات ...
... البته من به اين دليل که الان دارم در مورد انتخابات می نويسم نمی توانم مدعی باشم که ارزش اين انتخابات کمتر از آن است که بخاطر آن برای نوشتن وقت تلف کنيم! ولی به هرحال در حال حاضر مهمترين موضوع جامعه ماست. اينکه افرادی به هر دليل در جايی که هيچ نسبت و ارتباطی با ظرفيت، دانش، فهم و شعور آنها ندارد، قرار بگيرند و در مورد سرنوشت يك ملت تصميم بگيرند نه تازگی دارد و نه جای ناراحتي. هميشه ملتی تحت اين شرايط قرار می گيرد كه لايق بيشتر از اين نباشد. چرا ما بايد در مورد اينكه رای بدهيم يا نه فكر كنيم و ساعتها در مورد كانديداها باهم بحث كنيم؟ چرا ما هنوز به آن درجه از رشد فكری نرسيده ايم كه برای خودمان ارزش قائل شويم و به رايی كه می دهيم احترام بگذاريم؟ چرا در كشور ما دموكراسی بايد مضحكه اي باشد كه حتی فلان چماق بدست انصاری هم برايش ريشخند بزند؟ واقعا اين عقده متمدن بودن چيست كه ما جهان سومی ها را مثل خوره از درون می خورد و ما را به انجام كاری وا می دارد كه خارج ظرفيت های زمانی ماست؟ در عالم واقعيت هيچ وقت پسر جنگل قادر نخواهد بود كه به ميان آدميان باز گردد و چون انسانی متمدن زندگی كند چرا كه آموزه ها و محيطی كه وی در آن رشد كرده ساليان دراز با بقيه فرق دارد و پر كردن شكاف موجود يك شبه امكان پذير نخواهد بود. ما جهان سومی ها چقدر از دموكراسی می فهميم؟ آيا با گفتن اينكه اولين منشور حقوق بشر بدستور كوروش تهيه شده، فاصله ها برداشته خواهد شد و ما مثل غربيها به رای و نظر همديگر احترام خواهيم گذاشت؟ چرا ما هنوز نمی دانيم كه سابقه و گذشته تمامی اين كانديداها قدمتی به اندازه مشكلاتی دارد كه از اول نظام جمهوری اسلامی ما با آن دست به گريبانيم و هنوز هم لاينحل باقی مانده؟ چرا ما رای خود را عاملی جهت توجيه بی لياقتی ها و خيانتهای حاكمانمان در دنيای خارج قرار دهيم؟ چرا هنوز ما بايد پای صندوقی برويم كه از داخل آن اسامی كسانی در راس حكومت قرار گرفت كه تنها دستاوردشان بدبختی برای مردم و خيانت به اين كشور بوده؟ البته ما هميشه طی چند قرن اخير ثابت كرده ايم كه تنها موضوعی كه بالاترين درصد اهميت را برای ما دارد قرار دادن حقيرترين و بی هويت ترين ها در راس كارهاست و وقتی كه اين مهم را به انجام رسانديم با فراق بال نشسته و در كوچه و خيابان و هر جايی كه اجتماع بيش از دو نفر ممنوع نباشد به انتقاد از بالادستی ها مشغول می شويم. گفتا ز كه ناليم ...
دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
درسی از خر!
يك مزرعه ای بود كه تعدادی از حيوانات در آنجا زندگی می كردند. يك روزی خر مزرعه افتاد توی چاه. حيوانات جمع شدند و شروع كردند به سر و صدا تا صاحب مزرعه فكری برای نجات خر بكند. بعد از كمی فكر كردن چيزی به ذهن مزرعه دار رسيد؛ خر پير بود، چاه هم بايد پر می شد! مزرعه دار همسايه ها را صدا كرد و به هر يك از آنها بيلی داد و همگی باهم شروع كردند به پر كردن چاه! خر همان اول فهميد چه اتفاقی دارد می افتد. اول شروع كرد با صدای مهيبی فرياد زدن ولی اندكی بعد ساكت شد و همه را در حيرت فرو برد! در حالی كه آنها داشتند با بيل خاك بر سر خر می ريختند بعد از هر چند تا بيل خاك، خر تكانی می خورد و خودش را بالای خاك می كشيد! خر همينجوری ادامه داد تا يك دفعه پريد و از چاه بيرون آمد. زندگی همواره در حال ريختن خاك بر سر ما، در ته چاه است و تنها چاره ما در تكان خوردن و پريدن به سمت بالاست! هر كدام از مشكلات ما قابل حل است به شرطی كه عوض سر و صدا كردن به فكر چاره باشيم. پنج قانون ساده برای شاد زندگی كردن بايد به خاطر سپرده شود: - ذهن خود را از انتقام خالی كنيد، افراد را ببخشيد. - ذهن خود را از نگرانيهای بی مورد كه اكثرا اتفاق نمی افتد خلاص كنيد. - ساده زندگی كنيد و از داشته های خودتان سپاسگزار باشيد. - بيشتر ببخشيد - كمتر متوقع باشيد. بعدا خر برگشت و مزرعه دار را زد و زخمی كرد. زخم عميق بود و چرك كرد و مزرعه دار بخاطر همان زخم مرد. يادتان باشد وقتی اشتباهی می كنيد و بعدا سرپوش می گذاريد، حتما روزی بايد پاسخگو باشيد.
*** مطلب بالا از يك سايت خارجی گرفته شده است.
سهشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤
نظر سنجی!!!
من اين دفعه فقط يک نظر سنجی می خوام انجام بدهم! شما وقتی مطلبی برای نوشتن در وبلاگتون نداريد چه جوری به اطلاع دوستان می رسانيد که به کوری چشم رضا خان مدرس هنوز زنده است؟!!! البته دوستانی که وبلاگ ندارند هم می تونند نظر بدهند چرا که الان ديگه همه نون گندم ديدند!! سهشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤
امروز با حافظ
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هـــر کجـــا هست خــدايا به سـلامت دارش
شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳
هر جايی غير از ايران!
ديروز يکی از دوستان که تازه سربازيشو تمام کرده و دنبال کار می گرده می گفت می خواد بره خارج. وقتی پرسيدم کجا می خوای بری؟ گفت هر جايی به غير از ايران! حالا ممکنه خيليها با اين قضيه لقمان حکيم وار برخورد کنند تا نشون بدند که چقدر ديد بازی در مورد تمام مسائل کهکشان راه شيری دارند و چقدر عاقلانه مسائل را موشکافی می کنن! ولی من با اين نظر دوستم صد در صد موافقم. در حال حاضر هر جايی برای زندگی از ايران بهتره (البته يهو تا دل آفريقا فکرتون نره چون اونجا خيلی دورتر از اينه که پای بنی آدمی بهش برسه!) . شايد آماری که جديدا در انگلستان منتشر شده کمی مار را وادار کنه تا کمی از حقايق را حداقل ببينيم: در ميان کسانی که درخواست پناهندگی از کشور انگلستان کرده اند ايرانی ها با بيشترين تعداد در صدر قرار دارند و مدال طلای اين رشته رو از آن خود کرده اند!؛ حتی از چين با اون همه جمعيت و سومالی - کشور جنگ زده- هم بيشتر! خوب ديگه حتما اونايی که دارند می رند نمی دونند که اينجا چه بهشتی از معنويات به پاست و همه بخاطر ساق پای دخترهای خوشگل اروپا يا مردان چشم آبی اونجا جلای وطن کرده اند! هر چند شايد آقای ده نمکی فيلم "فقر و فحشا" را با ديد خاص خودش ساخته ولی چيزی که هست تماما واقعيت های موجود مملک امام زمانی ماست ـ البته من شخصا شيوه غرب را در مقابل با روابط جنسی تاييد می کنم و معتقدم ما هم داريم با يک فاصله زمانی به همون سمت پيش می ريم ـ حالا به نظرتون با اين شرايط موجود بخاطر اعمال جنسی از ايران رفتن کمی احمقانه نيست؟! شايد هيچ ملتی در طول تاريخ انداره ملت کنونی ايران اينقدر فرهنگ غنی نداشته اند! از محرم گرفته تا رانندگيمان در خيابانهای تهران -که حالا ديگه خاکی شده- تفکر زندگی اجتماعی مارو نشون ميده. ۷۰ ميليون جمعيت معلوم نيست با چه قاعده ای می خوان باهم زندگی کنند؟ هر کی ساز خودشو ميزنه و هممون از زور حماقت خودمونو عاقل ترين می دونيم و چنان در حماقت و عقب موندگی خودمون تعصب داريم که عيسی مسيح رو دينش نداشت! و جالبه هر کار غلط و احمقانه رو به اسم اينکه اينجا ايران است و صدای مارو از تهران می شنويد انجام می ديم! با اين مردمی که در حال حاضر دارند تو ايران زندگی می کنند نميشه دنيای بهتر از اين تصور کرد و همينه که هست و بقول کوئين شهره - تنها خواننده خوش تیپ ايرانيها- دلت بخواد نخواد همينجوريه! خواستن ما اينجوريا زوريه! خوب حالا باز می خواين اينجا جا خوش کنين يا تصميمتونو گرفتين و می خواين برين؟! دورها آوائیست که مرا می خواند ...
یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳
خدای پابرهنگان
زمانهای قديم زندگی چقدر راحت بود! آدمها کلی خدا داشتند و از هر کدوم می تونستند يه چيزی بخوان و اگه احيانا با يکی قهر بودند سراغ ديگری برند تا بالاخره يه نفر اونارو آشتی بده. ولی الان چي؟ مرغ فقط يه پا داره و نه يکی بيشتر و نه يکی کمتر. يا بايد با اون کنار بيای يا قيدشو بزنی. عينهو اين حکومتهای توتاليتر که همه چيزو واسه خودشون و فک و فاميلهاشون ميخوان و فکر می کنند بقيه دهنشون اندازه دهن اونا نيست که بتونند لقمه های درسته قورت بدند و تنها موجوداتی که گلوشونو با خيش کشاورزی باز کردند گلوی مقدس اوناست و لا غير!! حالا بگذريم از اين قضيه که هميشه تو هر جامعه ای ذينفعان داعيه دفاع از حق و حقوق خدا رو داشتند و مابقی مردم را از شرکت در اين امر مقدس باز می داشتند به هر حال بايد قبول کرد که خدا هم خدای صاحبان زر و زيور است و نه خدای پا برهنگان وگرنه يه جفت کفش پولی نمی بره که خدا نتونه برای آحاد ملت بخره. البته يه چيز بهتون بگم ها من هم اگه يه روزی خدا بشم ميرم سمت و سوی آقا زاده ها. حتما می پرسی چرا؟ ببينيد اصلا قضيه بقول اين روزنامه نگارهای ولايی واضح و مبرهنه. اين عجوج مجوج هايی که آحاد ملت و يا همان قشر بدبخت جامعه رو تشکيل می دن هر چقدر بيشتر تو سرشون بزنی بيشتر برای تو احترام قائلند و تازه اگه دهن مهنشونو اساسی سرويس کنی برات حق تقدس هم قائل می شن فقط بايد اونقدرپياده کنی که احساسات خريتشون گل نکنه و نزنند به سيم آخر چون همه می دونند که سيم آخر ولتاژش بالاست و آدمو می گيره. ولی امان از دست اين شيفتگان خدمت!!! به ازای هر رکعت عبادتی که می کنند بايد بهشون کلی تو فرمانيه زمين بدی و اصلا و ابدا هم طالب اون دنيا نيستند و اون دنيا رو فقط و فقط برای عجوج مجوج ها می خوان و تنها به فکر حسابهاب بانکيشون که جهت حفظ "تماميت ارزی" اين مرز پر گوهر و دفاع از کيان وطن در بانکهای سوئسيس پس انداز ميشه هستند به هر حال نميشه که آدم ولايی باشه ولی حسابش هم خالی باشه و يا تو فرمانيه و اون ورا حتی يه خونه ۱۰۰۰ متری هم نداشته باشه. حالا الله وکيلی تو جای خدا بودی همين کارو می کردی يا نه؟
یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳
عشق تو می کشاندم ...
ديگه روح الله هم فهميده که من دير به دير وبلاگمو به روز ميکنم برا همين از کامنتهای " آقا آپ ديت کن" خبری نيست! اين قضيه هم بهانه ای شد تا من يه راست برم سر اصل مطلب. به هر حال عشق چيز شيک و پيکی به نظر می رسه که آدمهای حيران و سرگردان که حتی يه زمانی نمی دونستند آتش چيه (باز خدا پدر اون مارو بيامرزه که باعث شد منوچهر آتشو کشف کنه) به وجود آوردند تا نمک زندگی بشه -البته اختراع عشق پيش از کشف نمک توسط مردان و زنان برگ به تن بوده- حالا هم مثل خر توش موندند و هر از گاهی ورژنی جديد از اونو به بازار عرضه می کنند و معلومه ديگه تا زمانی که برای اين کالای لوکس متقاضی باشه کمپانيهای متعلق به اين جماعت جهود هر روز آنرا در رنگ ها و وزنهای مختلف خواهند ساخت تا شايد يه مدتی مشکل بيکاری جوونهای ما رو هم حل کنند و هم کار و کاسبی خودشونو سکه کنند. البته اينکه آيا واقعا يه آدم عاقل -اگه پيدا بشه- بياد و عاشق يه آدمه ديگه که اگه درونشو بشکافی تمامی روده هاشو کج می بيني، بشه جای کلی حرف و حديثه. چونکه افراد تا زمانی که زياد اونارو نميشناسی ابهت دارند وقتی از نزديک ببينی ضعف هايی دارند که واقعا عشق که سهله يخهای آلاسکا رو هم ذوب می کنند شايد برا همينه که در داستانهای ليلی- مجنون گونه ما به شرح تمامی ماوقع (ماوقع = آنچه واقع شد) نمی پردازند و فقط دوران احساسهای عاشقانه اينارو که از نظر زيگموند فرويد تماما تمايلات غريب جنسی است به نثر، نظم يا هر چيزه ديگه می کشند و مردم هم موقع خوندن اين داستانها پس از اينکه مطمئن شدند اينها به هم رسيدند يا بعضا نرسيدند شب قبل از خواب خودشونو جای کاترين زتا جونز می زارند و عاشق زورو می شن و چقدر هم با اين احساسات حال می کنند. البته ظاهرا بعضی از آدم بزرگهای تاريخ ما يه کمکی(kamaki) باهوشتر از بقيه بودند ( اين کمک (kamak)، زياد هم زياد تصور نشود) و معتقد بودند که عشق واقعی در نرسيدن به معشوق است و منظور از رسيدن يا نرسيدن همون شب موعود خودمونه که فکر می کردند لذت اون حتی از خوردن پيتزا پپرونی هم بيشتره. چون اينا فهميده بودند که بعد از خوردن شربت وصال معشوق و چشيدن شيرينی قند و نبات اتفاقات به گونه ای ديگر رقم می خورد و حتی ممکنه طرفين به سنگ صبورم مجله خانوده هم نامه بنويسند. پس چه بهتر که اصلا عاشق يکی بشی ولی زن يا شوهر يکی ديگه. اينجوری مطمنی که بقولی حداقل عشقتو از ابتذال و نابودی نجات دادي. حالا تو ممکنه اين حرفا بهت بر بخوره يا ممکنه بگی: نه! من با بقيه فرق دارم!!! آقارو باش. پس فکر کردی چي؟! چون همه اونايی هم که بعد عاشق شدن پيش سنگ صبورم رفتند فکر می کردند خيلی با بقيه فرق دارند. آنقدر فرق که می تونند عاشق بشند و بعد هم ازدواج کنند مثل جنيفر و بن که بعد از ۵۳ ساعت متارکه کردند و عشقشونو از نابودی نجات دادند.
*** اين ۳ ستاره منو ياد هتل ۳ ستاره ای ميندازه که من برا ماه عسل در نظر گرفتم آخه من و دوستم که اون هم وبلاگ داره جديدا عاشق هم شده ايم و می خواهيم باهم ازدواج کنيم چون ما با بقيه فرق داريم و عشقمون ربطی به فرويد نداره باور من!
یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳
ذهنيتی كه از ديگران داريم
ذهن انسان هر لحظه در حال کامل کردن (يا ساختن) تصوری است که از ديگران در خود ذخيره کرده و اين عمل تا حدود زيادی خارج از اراده و کنترل ماست. به عنوان مثال وقتی ما کسی را در حين خواندن کتابی از مارکس مشاهده می کنيم آنچه در ذهن ما نقش خواهد بست فردی است که آشنايی با نظريات اين فيلسوف و اندیشمند بزرگ دارد و ماهيت اين شناخت شايد با آشنايی بيشتر با فرد مورد نظر تغيير کند و مثلا شناخت ما به اين سمت که وی درصد انتقاد از نظرات مارکس بوده نه در انديشه تاييد آنها تغيير کند ليکن ارتباطی که ذهن ناخوادآگاه ما بين خواننده کتاب و نظرات مارکس در خود ذخيره می کند ثابت است و اگر در بحثی فرد مورد نظر سخنی از مارکس نقل قول کند برای ما پذيرفتنی تر خواهد بود تا ديگرانی که آشنائی از نوع ديگری با خصوصيات آنها داريم. شايد برای موضوعی که مقدمه آن را در بالا مشاهده نموديد مثال مارکس چنددان در خور نباشد ليکن تمرکزی که مثال برای خواننده جهت ادامه بحث ايجاد خواهد کرد برای بيان مقصود و منظور کافی خواهد بود. چرا وقتی فردی در جمعی به سخن گفتن در مورد موضوعي خاص مشغول است حرفهای وی ممكن است موجب ناراحتی يك فرد و عدم واكنش فرد ديگری شود؟ جواب در همان مقدمه ای كه بيان شد نهفته است چرا كه ذهنياتی كه ما از ديگران داريم در نتيجه گيری و واكنش ما در قبال سخنان وی تاثير خواهد داشت و اين واكنش بعضا خارج از كنترل ما و بصورت شرطی صورت می گيرد. دروغ گفتن نزد همگان عملی نادرست تلقی می شود و ممكن است هر فردی در نكوهش دروغگويان ساعت ها سخنرانی كند ولی اگر روزی يكی از كسانی كه ما وی را به دروغگويی می شناسيم از اين عمل در جمع بدگويی كند و ديگران را امر به معروف نمايد ما شايد براحتی با اين قضيه برخورد نكنيم و واكنشهای تند از خود نشان دهيم. و به نظر من راز خيلی از عدم تفاهم ها و يا احساس ناخوش آيندی كه بعضا از دوستان و آشنايان و يا همسران خود داريم در اين قضيه نهفته است و در مواردی واكنش های ما بصورت شرطی و قبل از تصميم گيری ما خواهد بود. البته مورد دروغگويی مثالی خيلی واضح و روشن از قضيه بود و در مثالهای پيچيده كه در روابط بين افراد خود را نشان می دهد شايد حتی خود طرفين هم دليل را نتوانند ريشه يابی كنند و فقط به معذرت خواهی و گذشت اكتفاء نمايند غافل از اينكه اصل مشكل را لاينحل باقی گذاشته و تنها از پرداختن به آن طفره رفته اند. دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳
اين لنی خيلی خره!
خيلی وقته موضوع جديدی ننوشته ام يا شايد نتونستم بنويسم! خوب هر چی باشه من يك نويسنده حرفه ای كه نيستم فقط گاه گاهی قفسی می سازم با كلمات تا به آواز غلاغي! كه در آن زندانی است دل تنهايی من تنها نشود. حالا گيرم بعضی شبها هم چارسوقو هم قرق كرديم و فقط به زنها و بچه ها و كاسب ها و نمازخوناش راه داديم يا اصلا به همه الا نامردا، كه چي؟! بالاخره يكی پاشنه كفشو ميكشه و كريم آبمنگولو بخاطر ناموس و اين جور حرفا به ديار ابدی ميفرسته. يادمه يه بار يه نفر تو يه جايی به يه نفر ديگه ميگفت اگه تو امريكا به يكی فحش خواهر بدی شايد منظورتو متوجه نشه و تعجب كنه. آخه به نظر اونا اگه خواهر كسی كاری هم كرد به خودش مربوطه چرا بايد داداشه سنگ اونو برداره بزنه تو سر يكی ديگه؟! خوب هر چی باشه درست نيست با سنگه كسی ديگه، تو دعوا، سر آدما رو شكست. تازه همين لني! حتما ميگی كدوم لني؟ بابا جون همون كه تو كتاب رومن گاری نقش يه امريكايی بلند بالا و خوش بر و رو رو بازی ميكنه و تنها مرام زندگيش آزادی از قيد تعلق خاطره و حتی با كلی ميخ و طناب و دختر خوشگل هم نميشه اونو از برف و كوه و سوئيسيها جدا كرد و تو يه جای ثابت لنگرشو انداخت. خوب ديگه بعضی ها اينجوريند ديگه، چی ميشه كرد. اصلا داشت پاك يادم ميرفت كه می خواستم در مورد لنی چی بگم! اين لنی اونقدر خر بود كه شب رفت با يه دختره خوابيد - حالا گيرم تو آخر داستان نون آور شبش هم شد- حتی نپرسيد خرتو چند ميفروشي؟ يا چرا عوض پالان برا خرت زين نذاشتي؟! دختره كه - به چشم مردی - فوق العاده مامانی بود و اصلا نمی دونم رومن از كجا گيرش آورده كه حاضر شده اينجوری بعد از سالها باكرگی با لنی تو يه شب بارونی زير يك سقف از مرگ اسقف حرف بزنه، از لنی هم خرتره. حتما ميگی چرا؟ خوب معلومه! حالا لنی خر بود - ميدونين كه اين آمريكايی ها همشون خرند - كسی نبود بگه آخه ميس داناهيو! تو چرا قبل از اين كارا حتی فاميلی يارو رو هم نپرسيدي؟ نگفتی شايد بابای پسره آدم بدی باشه؟! يا مادرش از پدرش طلاق گرفته باشه؟! مگه نمی دونی يه جايی اون دور دورا اين مسائل خيلی مهمه و تو با بابا و مامان جونت شناخته ميشی نه با خودت؟ خوب هر چی باشه پدر مادر آدم خيلی مهم هستند و نميشه بدون وجود اونها يه اسپرم دو شاخ بی سر و ته - يا بدون شاخ، مگه چقدر فرق معامله است؟ - آرزوی دكتر شدن تو سر داشته باشه!! از اينا گذشته نميدونه كه ما حتی اينكه بقاليه سر كوچه يارواينا چه جور آدميه؟، هم، برامون مهمه. چه برسه به بابايی و مامانی و اين جور چيزا كه اصلا حرفش هم نزن. البته کار منطقی هم همينه ديگه. نميشه که وقتی میخوای دخترتو به يه نره خر بی شاخو بی يالو بی اشکم بدی ندونی که حسن آقاشون بيشتر تره به خورد مردم ميده يا تربچه؟ يا اصغر آقا شاطرشون تافتون خوب می پزه يا نون لواش؟ به هر حال همه اينا رو با اين مسئله ۱ معادله ۲ مجهولی که "اينجا ايران است" می شود حل نكرد و تازش هم كار كاره دائی جان ناپلئونه! خوب از اولش هم گفتم، من كه نويسنده نيستم اين چرنديات هم همين جوری به مخيله ام خطور كرد و به هر حال بهتر از اينكه كه عريضم خالی باشه حالا تو خواه پند گير خواه ملال! *** warning: هر قلط املايی كه در مطن مشاحده كرديد بدين صان تعبير شود كه نويصنده املای درست را بلد نبوده، نه اينكه عمدا مبادرط به اين كار كرده اصط.
سهشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳
ما ايرانيهای دورانديش!
شايد اكثر ما برنامه صندلي داغ را ديده ايم يا بصورت پراكنده از لابه لاي صحبت هاي دوستان و آشنايان در جريان كلي آن قرار گرفته ايم. موضوعي كه در اين برنامه كاملا مشهود بود خصلت جهاني انديشي! و خود مهم پنداري! و به فكر تمامي كائنات بودن! ما ايراني ها است. سوالاتي كه در اين برنامه پرسيده مي شد در مورد موضوعات مشخص و امور روزمره بود مانند: شما طرفدار كدام تيم هستيد يا از چه بازيگري بيشتر خوشتان مياد؟ ولي نكته قابل تامل نحوه پاسخ گويي اكثر شركت كنندگان به اين سوالات بود: ما طرفدار بازي تيم ملي و تمام بازيهاي خوب هستيم! من تمام هنر پيشه هاي ايراني را دوست دارم! و ... . نكته قابل تامل اين است كه اين خصلت همه امور را در دست داشتن و همه دار بودن از كجا در گوشت و خون ما ايرانيها ريشه دوانده است؟ چرا وقتي همين سوالات را از يك خارجي مي پرسند خيلي راحت جواب دريافت مي كنند ولي از ما ايرانيها نه؟ چرا ما فكر مي كنيم وقتي حرف مي زنيم چشم و گوش تمام مردم دنيا و گاها ساكنان سياره سرخ! به ما دوخته شده و ما بايد جهاني و بعضا كيهاني فكر كنيم تا مبادا گفتار ما باعث با خطر افتادن منافعمان يا رنجيده خاطر شدن پسركي آدامس فروش در كشور برزيل گردد؟! البته اين موضوع فقط مختص مردم عادي نيست (البته اگر بشود از خارق العادگي هنر پيشه هاي تلويزيون و ورزشكاران ما صرفنظر كرد!) سياستمداران ما در اين زمينه گوي سبقت را به كلي از همه ربوده اند و با هفده ميليارد دلار بودجه ساليانه در فكر اصلاح بشريت و نشان دادن راه راست به تمامي اقوام دنيا هستند و صد البته وقتي حتي آروقي از دهان آنها متشعشع مي شود تمامي ملل دنيا سرنوشتشان به دستان سرنوشت سپرده مي شود و لذا دورانديشي كاري است بس صواب! اين برخورد حتي در مورد مسائل داخلي نيز صادق است. اگر دقت كرده باشيد تمامي سردمداران ما تحت لواي ولي فقيه، فقط و فقط به فكر مردم هستند و هيچ كدام خود را راستي يا چپي نمي دانند و به كل شيفتگان خدمتند نه تشنگان قدرت! و تمامي اين تقسيم بندي ها همه توطئه عمو سام (همان انگليس سابق!) است تا ثروت مملكت ما را به يغما ببرند و كاري ندارند جز دسيسه چيني براي مردم شهيد پرور ايران و واقعا هم خيلي آدمهاي بدي هستند! تا حالا هيچ كدام از ما ايراني ها در مورد اين جهاني فكر كردن خودمان فكر كرده ايم؟ اصلا پرسيده ايم ما كي هستيم كه داعيه اصلاح بشريت را داريم؟ يا چرا مي خواهيم خيلي دور انديش باشيم و حرفي نزنيم كه بعدا همان پسرك آدامس فروش كه بالا بدان اشاره شد! از دست ما ناراحت شود؟ مگر مقرر شده ما خيلي خوب باشيم و همه دنيا را داشته باشيم؟ پايان سخن اينكه اين خود مهم پنداري ما ايرانيها نه تنها از حوصله زمان و مكان خارج شده بلكه افرادي غير قابل تحمل از ما براي آناني كه چنين فكر نمي كنند ساخته و تنها تحفه اي كه براي ما به ارمغان آورده ريا و دورويي فزاينده است كه روز به روز جامعه مارا تباه تر می كند. پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳
۳ مطلب با زبان ساده!
۱- در يك ميهمانی آمريكايی ممكن است يك نفر به شما نزديك شود و اينجوری سر صحبت را با شما باز كند: سلام من ... هستم. دو تا دختر دارم. يك خونه بزرگ در خيابان ... دارم و يك ماشين ... آخرين مدل ... و ... در اين معرفی به احتمال زياد خيلی از اطلاعاتی كه شما در كشورهای ديگر بايد سالها با فردی آشنا باشيد تا آنها را بدانيد در همان برخورد اول به شما خواهد گفت. شايد دليل اين ديدگاه اين باشد كه آدمها هرچقدر متمدت تر می شوند می فهمند كه اطلاعاتی از اين دست چندان مهم نيست كه درصدد پنهان كردن آنها بر بيايند برخلاف مردم ما كه هرچقدر كسی اطلاعات كمتری از خودش به ديگران ارائه دهد در جمع عاقل تر و دور انديش تر خواهد بود! و همه اينها به اين دليل است كه بعضی ها فكر می كنند خيلی آدمهای مهمی هستند و همه مردم دنيا منتظر نشستند تا اعمال و رفتار آنها را مورد كنكاش و بررسی قرار دهند و نقشه ای برای آنها طرح كنند! ۲- همانطور كه حداقل بارها از رسانه های خودی شنيده ايم در آمريكا خانوداه از جايگاهی خاصی برخوردار است و حتی در مبارزات انتخاباتی نيز كانديداها بارها با همسر و فرزندانشان به مبارزات انتخاباتی اقدام می كنند. (البته در ميان ما ايرانی ها هم اين موضوع مهم است ولی اگر بخاطر اينكه در آمريكا خانوده خيلی مهم است اين كار را انجام بدهی روشنفكرتري!) در جامعه ما نيز كه عده ای كه شنيده اند خانوده خيلی مهم است! برای اينكه نشان بدهند چقدر آنها در اين مورد پيشرفت داشته اند به هر علتی شروع به تعريف از اعضای محترم خانوده كرده و در حد تهوع آوری اين موضوع را مطرح می كنند. غافل از اينكه توجه داشتن به بنيان خانوده لزوما به معنای تعريف از آن و مطرح نمودن آن به هر دليل نيست چراكه ممكن اسن فرد مقابل روزی از نزديك با خانوده آنها آشنا شود! ۳- موضوع بعدی كه از فرهنگ غربی وارد جامعه ما شده و هيچ سنخيتی لااقل تا حالا با جامعه ايران نداشته موضوع مسائل شخصی است. الان تازه بعد از قرنها در ايران ما به اين نتيجه رسيده ايم كه نظرات شخصی افراد و نيز كارهای خصوصی آنها ربطی به مابقی جامعه ندارد ( البته اين موضوع را هنوز حكومت ما قبول ندارد) و در اين راستا مخصوصا افرادی كه از لحاظ اندوخته لغوي، چهار تا لغت بيشتر از بقيه بلد هستند بخوبی از اين حق تازه بوجود آمده دفاع می كنند و مخصوصا اگر لغات حفظی آنها به زبان انگليسی باشد دفاعيات بهتری در اين زمينه ارائه می دهند! اينكه بايد حريم شخصی افراد محترم شمرده شود كاملا صحيح و غير قابل بحث است ولی آنچه مورد نظر است اعمال اين مدافعان حريم شخصی است كه اين حق را فقط وقتی اختصاص به خودشان دارد محترم می شمارند و در مقابل حريم شخصی ديگران را مثل آب خوردن شخم می زنند. خوب به هر حال اين هم فكری نو است كه ارتباطی به ما ندارد و تنها بر اساس شنيده ها اقدام به تقليد از خارجی ها و وانمود كردن به روشنفكری داريم. دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳
آيا خصوصيات اخلاقي انسانها قابل تغيير است؟
معمولا هر فردی با خصوصيتي كه بارزترين صفت وی را تشكيل می دهد مشهور می شود و اين به خوب يا بد بودن صفت ارتباطی ندارد. به عنوان مثال ممكن است اين صفت راستگويی يا دروغگويی باشد.و اين صفت تا آخر عمر با فرد خواهد بود همانند حاتم طايی كه تا آخر عمر بخشنده بود. در فرهنگ ما و شايد بتوان گفت تمامی دنيا، توصيه های فراوانی جهت نيل به مراتب والای انسانی و داشتن خصوصيات نيك آورده شده است و در هر داستانی يك نتيجه گيری اخلاقی گنجانده شده است تا خواننده يا شنونده آنرا سرمشقی برای دور انداختن كردار ناپسند و تحصيل اخلاق پسنديده قرار دهد و به انسانی پايبند به ارزشها تبديل شود. ولی آيا واقعا در طول هزاران سالی كه زندگی انسانها بر روی اين كره خاكی شروع شده است، اين توصيه ها و نصايح چقدر كارساز بوده و نسل بشر تا چه انداره در پايبندی به ارزشها و ترويج آن در ميان هم نوع موفق بوده است؟ اگر تاريخ را بصورت اجمالی مروری بكنيم در تمامی ادوار آن به انسانهايی با خلق و خوی متفاوت برخورد خواهيم كرد و وجود نيك و بد را در جای جای آن خواهيم ديد تنها تفاوتی كه مشاهده خواهيم كرد در نوع بودن ها خواهد بود نه در وجود يا عدم وجود آن. همانگونه كه زمانی نرون حكمرانی می كرد زمانی نزديك نيز استالين بر مسند قدرت بود. زمانی عيسی مردم را به راه راست هدايت می كرد و زمانی نيز محمد در كسوت پيامبر مشغول اين كار بود. آيا واقعا نسل امروز بشر بيشتر از نسلهای پيشين به اخلاقيات پايبند است؟ آيا انسانها با توصيه و نصيحت خصوصيات زشت و نا پسند خود را فراموش می كنند؟ آيا كودكی كه بدنيا می آيد با تربيت صحيح قابليت تبديل شده به انسانی وارسته و آزاده را دارد؟ شايد بتوان گفت بعضی خصلتها با آدمی بدنيا می آيند و قابليت تغيير را ندارند. مثلا كسی كه در زندگی هميشه اولويت اولش پول بوده و بخاطر اون به هركاری دست زده فقط با مرگ از اين كار دست خواهد كشيد. كسی كه بخاطر مقام هر كار غير اخلاقی و زشت را مثل آب خوردن انجام داده تنها با رفتن به زير خاك كارهايش پايان خواهد گرفت. شايد بارزترين مثال در اين زمينه آدم خسيس و چشم تنگ باشد كه همه ما به نحوی با آنها در طول زندگی برخورد داشته ايم. اين افراد اگر فرداد موعد مرگشان باشد و امروز يك ريال از آنها بخواهی مطمئنا خواسته شما را برآورده نخواهند كرد و با توجه به اينكه مردمان امروزی در مجموع نسبت به انسانهای پيشين از اطلاعات بيشتری برخوردارند فقط در ارائه توجيهات موفق تر عمل خواهد كرد و شما را متقاعد خواهد كرد كه حق را تمام و كمال داراست. دوستی می گفت الان دانشمندان ژن تك همسری را پيدا كرده اند و افراد بخاطر داشتن اين ژن اقدام به اختيار كردن همسران متعدد می كنند. شايد روزی ژن تمامی خصوصيات ديگر هم كشف شود و در نتيجه انسانها هيچ وقت به فكر اصلاح اخلاق هم نوع نيفتند و با كسانی معاشرت كنند كه خوبند نه اينكه می خواهند خوب باشند يا ادعای خوب بودن دارند. پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳
نامه شهريار به انيشتن
نامه شهريار به انيشتن انيشتن يك سلام ناشناس البته می بخشي دوان در سايه روشنهای يك مهتاب خليايی نسيم شرق می آيد شكنج طره ها افشان فشرده زير بازو شاخه های نرگس و مريم از آنهايی كه در سعديه شيراز می رويد ز چين و موج درياها و پيچ و تاب جنگل ها دوان می آيد صبح سحر خواهد بسر كوبد در خلوت سرای سلطان قصر رياضی را درون كاخ استغناء فراز تخت انديشه سر از زانوی استقراء خود بردار به اين ميهمان كه بی هنگام و ناخوانده است در بگشای اجازت ده كه با دست لطيف خويش بنوازد به نرمی چين پيشانی افكار بلندت را به آن ابريشم انديشه هايت شانه خواهد زد نبوغ مشرق نيز با آيين درويشی به كف جام شرابی از صبوی حافظ و خيام به دنبال نسيم از در ميزند زانو كه بوسد دست پير حكمت دانای مغرب را انيشتن آفرين بر تو خلاء با سرعت نوری كه داری در نور ديدی زمان در جاودان پی شد، زمان در لامكان طی شد حيات جاودان كز درك بيرون بود پيدا شد بهشت روح علوی كه دين می گفت جز اين نيست تو باهم آشتی دادی جهان دين و دانش را انيشتن ناز شست تو نشان دادی كه جرم و جسم چيزی جز انرژی نيست اتم تا می شكافد جزء جمع عالم بالاست به چشم مو شكاف اهل عرفان و تصوف نيز جهان ما حباب روی چين آب را ماند من ناخوانده دفتر هم كه طفل مكتب عشقم جهان جسم موجی از جهان روح می بينم اصالت نيست در ماده انيشتن صد هزار احسنت وليكن صد هزار افسوس حريف از كشف و الهام تو دارد بمب می سازد انيشتن اژدهای جنگ جهنم كام وحشتناك خود را باز خواهد كرد چه می گويند مگر مهر و وفا محكوم اضمحلال خواهد بود مگر آه سحرخيزان سوی گردون نخواهد شد مگر يك مادر از دل وای فرزندم نخواهد گفت انيشتن بغز دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به كام التيام زخم انسان كن سر اين نا جوانمردان سنگين دل به راه آور نژاد و كيش و مليت يكی كن ای بزرگ استاد زمين يك پايتخت امپراتوری وجدان كن تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوی را انيشتن نامی از ايران ويران هم شنيدستی به اين وحشی تمدن گوشزد كن حرمت مارا حكيما محترم می دار مهد ابن سينا را انيشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی كن كنار هم ببين موسی و عيسي و محمد را كليد عشق را بردار و حل اين معما كن وگر شد از زبان علم اين قفل كهن وا كن انيشتن باز هم بالا خدا را نيز پيدا كن
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
